پرهام شیرینتر از عسل
خدا رو شکر پرهام عزیزم حسابی توی مدرسه جا افتاده و هر روز با شوق و ذوق به مدرسه میره و هم خانوم معلمش خانوم رمضانی و هم مدرسشو خیلی دوست داره.صبحا ساعت ٦:٣٠ بیدارش میکنم.اول دست و صورتشو میشوره بعد صبحانه میخوره و درحین صبحانه خوردن منم براش کتاب داستان میخونم.بعد از صبحانه مسواک میزنه و آماده رفتن میشه.ساعت ٧:١٥ آقای باقری (راننده سرویس) میاد دنبالش و راحت میره مدرسه.ظهر هم ساعت ١٢:٣٠ تعطیل میشه و معمولاً ١٢:٤٠ میرسه خونه.میره پیش مامانی محبوب مهربون.ناهار میخوره بعدش به من زنگ میزنه بعد میره بالا خونه خودمون باز به من و باباییش زنگ میزنه
کلی با هم حرف میزنیم
و بعدش میخوابه.
![]()
![]()
پرهام گلم معمولاًتا ساعت ٤:٤٥ میخوابه.وقتی بیدار میشه باز به من زنگ میزنه و بعدش میشینه پای بازی های پلی استیشن
تا من و بابا مهدی برسیم خونه.
دیروز ساعت نزدیک ٥ پرهام جونم زنگ زد به من با گریه میگفت چرا منو نبردین مدرسه خودتون رفتین سرکار.الهی بمیرم بچم از خواب بیدار شده بود فکر میکرد صبحه.اینقدر ناراحت شدم.وقتی بهش گفتم الان عصره کلی تعجب کرده بود خندش گرفته بود.منم خیلی دلم گرفت که پیش بچم نبودم کلی غصه خوردمممممم./(97).gif)
عزیز دل مامان کاش میشد هر لحظه کنارت بودم تا تو هرگز احساس تنهایی نمیکردی.
عزیزم منو ببخش.
دوستت دارم پسرم

پسر خوشگل مامان عصر ها تکالیفش رو با دقت انجام میده.خطش هم خیلی خوبه و خیلی تمیز و مرتب مینویسه.

من و بابا مهدی به داشتن همچین پسر منظم و مرتبی افتخار میکنیم.

امروز نهم آبان نهمین سالگرد ازدواج من و بابا جونه.امیدوارم من وتو و بابایی همیشه کنار هم خوشبخت و سلامت و با آرامش زندگی کنیم و از کنار هم بودن لذت ببریم.


چهارشنبه 11/آبان/90 ساعت 11:30 مدرسه پسرم جلسه بود من هم مرخصی گرفتم و رفتم.وقتی وارد حیاط مدرسه شدیم بچه ها داشتند میرفتن سالن بالا تا این یک ساعتو کارتون ببینند.البته من پرهام جونمو ندیدم.خلاصه رفتیم تو کلاس و خانم رمضانی کلی صحبت کردند.و خدا رو شکر از پرهام من هم راضی بود.بعد از یک ساعت که جلسه تموم شد بچه ها اومدن پیشمون.پرهام هم اومد تو کلاس و من هم حسابی بوسیدمش اونم تند تند دوستاشو بهم معرفی میکرد:بنیامین،سالار،عرشیا،برسا،ماهان،سورنا و غیره....و بعد رفت تا با سرویس بره خونه آخه من باید برمیگشتم سر کارم.
روز پنج شنبه سوم آذر ماه با مامان اینای شایان قرار گذاشتیم که بچه ها رو ببریم دنیای بازی.قرارمون ساعت 8 شب بود.پرهام و شایان هم که مدتی بود همدیگرو ندیده بودند سر از پا نمی شناختن.وقتی رسیدیم این دو تا فسقلی کلی از دیدن هم ذوق زده شدند و حسابی بهشون خوش گذشت.وقتی اومدیم بیرون برف میومد و هوا خیلی سرد بود .شام هم رفتیم آواچی و خدا رو شکر خیلی به بچه ها خوش گذشت.
خندیدن و شادی بچه ها بزرگترین و زیباترین نعمت خداست.
خدایا ممنونم که ما رو لایق این نعمت دونستی.


پرهام شیرینتر از عسل 




